تبليغاتX
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود
من تنهاترین فریاد در اوج صدایم
من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام
من میخواهم زنده بمانم تابا توباشم تاباتو بخوانم چراکه بی تومیمیرم!
تمام شعرهای من فریاد قلب من است وتمام انها از ان توست .
من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس ان رادریاب وبا برق چشمانت غروبش را همراه باش ...
کسی چه می داند فردا چه خواهد شد ؟
شاید تقدیر دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند و شاید هم نه...
ولی تا ان روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم.
 

 

دلم هميشه می خواست غزلی بگويم که اخرين بيتش..
آخرين پلک خواب الوده تو باشد....
امشب ولی می خواهم به جای حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم..
پلک که می زنی ورق ورق غزل تازه زاده می شود..
اخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست؟؟؟
پلک بزن من غزل تازه می خواهم///.........
 

 

 

خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم
و از کنارنفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.
اگرشوق رسیدن به دستهایت نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم
واگر صدای گوشنواز تو نبود ازگوشه تنهایی بیرون نمی آمدم.
اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدارنمی کرد
و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهانرا نمی فهمیدم...

*****************
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامعه ندر هیچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
www.taranehhagroups.blogfa.com
 
 
نقاب
 
به روشناییی سیمای من نگاه مکن
به جان دوست،دلم چو شبان تاریک است
به موج خنده ی تلخم ،فروغ شادی نیست
که این نشاط ،به سر حّد گریه نزدیک است
 
 
مبین ظاهر آرام و شادمانه ی من
که با فریب،ز شب،آفتاب سوخته ام
به خنده ام منگر ،با تو راست میگویم:
برای چهره گریان خود نقاب ساخته ام
 
 
ز آفتاب ِ رخ روشنم ،فریب مخور
سپهر خاطر من ابر و دیده من بارانیست
ز روح من که کویر ست ،در دو روزه ی عمر
گر گُلی به در آید،گل پشیمانیست
 
نگاه من به نگاه بهار می بارد
ولی ورای دو چشمم،هزار پائیز ست
به خنده های دروغین من امید مبند
بدان که جام وجودم ز گریه لبریزست
 
 
سکوت میکشدم،خنده روی خاموشم
ولی به خلوت من ،هر نگاه،فریادست
به چهره، صورتکی شادمانه برزدهام
بدین فریب،گمان میبری دلم شادست
 
 
مرا فریب مده
تو نیز چو منی،ای دوست،ای همیشه غریب
که با خزان زدگی،چهره ات گلستانست
اگر که صورتک از روی خویش برداری
به روشنی پیداست
که فصل عمر تو هم، روز و شب زمستان است
  
قربون رئوفم برم من

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
به تو که فکر می کنم
از همیشه بهترم
 
 
تقدیم به بهترینم
 تنها تو بدانی کافی است
 
 
 
   اگه حتی بین ما             فاصله یک نفسه          نفس منو بگیر
     برای یکی شدن             اگه مرگ من بسه         نفس منو بگیر
 
 
من حرف هایم را نخاهم گفت
تا تمام نبودن هایم ساده باشند
و تو در بتن من ( بت من ) خواهی شکفت
و تو در من خواهی رویید
من سراسر جنجالم
اما برای تو
نه
 
****
 
اگه  سبزم اگه جنگل
اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هست
روی لب ها تو کتاب ها
اگه رودم رود گنگ ام 
مث بودا اگه پاک
اگه نوری به صلیب ام
اگه گنجی زیر خاک
واسه تو قد یه برگم     
پیش تو راضی به مرگم
اگه پاکم مث معبد
اگه عاشق مث هندو
مث بندر واسه قایق
واسه قایق مث پارو
اگه عکس چهل ستون ام
اگه شهری بی حصارم
واسه آرش تیر آخر
واسه جاده یه سوار
واسه تو قد یه برگم     
پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام
توی تابستون دست های تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر کتابم
برای اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سیلم پیش تو قد یه قطره
اگه کوه ام پیش تو قد یه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درخت ام
پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن
 
اگه تلخی مث نفرین
اگه تندی مث رگبار
اگه زخمی زخم کهنه
بغض یک در رو به دیوار
اگه جام شوکرانی
تو عزیزی مث آب
اگه ترسی اگه وحشت
مث مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم     
پیش تو راضی به مرگم
 
لندن    ۱۹۷۴        
۱۳۵۳              
شهیار قنبری - دریا در من
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
Image hosting by TinyPic

لیلی سبوی عشقی بود که مجنون کامی از او نگرفت
سبوی لیلی, پیش از رسیدن به ساحل سرخ مجنون شکست
شکست و
قصه ی تشنه کامان ابدی شد
سالهاست که سبوی لیلی می شکند
و مجنون ناکام می شود
قصه ی لیلی ومجنون, قصه شکستن سبوست
و نا کامی دل
.......قصه سرخ ابدیت
*****
...بارالها
مرا از حکمتی که گریه نمی اورد
فلسفه ای که نمی خنداند
و عظمتی که در برابر کودکان سرخم نمی کند
دور نگهدار 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 

سخت است باور اينکه
در زمان گم شده بوديم
هر آنچه که در آرزويش هستم در چشمان تو حس مي کنم
هميشه به اين فکر مي کردم که قلبت را براي خود حفظ کنم
اما اکنون بسيار دور از دسترس به نظر مي آيد
نمي دانم چگونه عشق توانست، اينگونه بي خبر ترکم کند
قلبهاي خاموش به کجا مي روند؟
اکنون قلبم در کجا مي تپد
صداي تپش کجاست
که فقط در ميان شب طنين مي اندازد
نمي توانم زندگي کنم
بدون احساس آن درون
قلبهاي تنها و بي کس به کجا در حرکتند
شمعي در آب ، با در ماندگي در حرکت است
اي تويي که در ميان تندر پنهان هستي
بيا و مرا نجات ده
من در جستجوي رويايي بي پايان هستم
در جستجوي دستاني هستم که بر آن تکيه کنم
به دنبال بازواني هستم که نشانم دهند
قلبهاي خاموش به کجا مي روند؟
مي دانم، بيرون از اينجا
او در انتظار من  است
کسي که درست مانند من است
کسي که درست مانند من در جستجو است
و بعد نوازشي که سکوت را مي شکند
عشق همچنان باقي است
دو قلب به يکديگر نياز دارند
پس بالهايي ده تا پرواز کنم
اکنون مي شنوم که قلبم مي تپد
صداي تپش را نيز مي شنوم
که در اينجا و شب پيچيده است
حس مي کنم، اکنون قلبم مي تپد
اکنون که فهميده ام
احساس در درون زنده است
کسي را دارم تا قلبم را نثارش کنم
و اين احساس همچنان قويتر و قويتر مي شود
قلبهايي که براي اين ساخته شده اند

که تا ابد عاشق بمانند
Payton 019 - ID: 773260 © Elizabeth Carol
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
 

Life isn't a race!
 
Have you ever watched kids on a merry-go-round,
or listened to rain slapping the ground?

Ever followed a butterfly's erratic flight,
or gazed at the sun fading into the night?

You better slow down, don't dance so fast,
time is short, the music won't last.

Do you run through each day on the fly,
when you ask "How are you?", do you hear the reply?

When the day is done, do you lie in your bed,
with the next hundred chores running through your head?

You better slow down, don't dance so fast,
time is short, the music won't last.

Ever told your child, we'll do it tomorrow,
and in your haste, not see his sorrow?

Ever lost touch, let a friendship die,
'cause you never had time to call and say hi?

You better slow down, don't dance so fast,
time is short, the music won't last.

When you run so fast to get somewhere,
you miss half the fun of getting there.

When you worry and hurry through your day,
it's like an unopened gift thrown away.

Life isn't a race, so take it slower,
hear the music before your song is over.14 - ID: 1512268 © Elizabeth Carol
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
آینه شکسته...!

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز
بر پيکر خود ير هن سبز نمودم
در آينه به صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر اوردم بر سر و سينه فشاندم
چشمانم را نازکنان سرمه کشيدم
افشان کردم زلفم را بر سر و شانه
در کنج لبم خالي آهسته نشاندم


گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نيست
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من
با خنده بگويد که چه زيبا شده اي باز


او نيست که در مردمک چشم سياهم
تا خيره شود عکس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه کارم آيد امشب
کو پنجه ي او,تا که در آن خانه گزيند


او نيست که بويد چو در آغوش من افتد
ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را
اي اينه مردم من از اين حسرت و افسون
او نيست که بر سينه فشارد بدنم را


من خيره به آينه و او گوش به من داشت
گفتم که چسان حل کني اين مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خويش
اي زن,چه بگويم,که شکستي دل ما را

 



Image hosting by TinyPic

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 


ايران اکونوميست:تصويري كه مشاهده مي كنيد متعلق به آنتوني پرودو مي باشد . او كه هم اكنون در 78 سالگي در يكي از محله هاي ايالت كاليفرنيا در خانه اي نسبتا بزرگ زندگي مي كند و بازنشسته مجله ي سورند اويك مي باشد ادعا مي كند در دوران جواني در واقع نوعي خون آشام بوده است .
حوادث 1385/8/22 در محاسبه اي كه ماهنامه ي دورتا با وي انجام داد او گفت : از دوران بلوغ به بعد احساس كردم از خون خوشم مي آيد اوايل آب تمشك يا ميوه هاي شبيه به آن را مي گرفتم و با حس اينكه خون است آن را مي خوردم با تشريفات خاصي . مثلا جلوي آينه مي ايستادم در اتاقم كه تاريك بود و تنها شمعي روشن مي كردم كه رنگ محتويات ليوان و چهره ام را نشان دهد و از اين كار لذت مي بردم .
بعدها يعني بين سنين 19 تا 21 سالگي از خون گنجشكها مي خوردم . آنها را شكار مي كردم يا از پرنده فروشي مي خريدم و پس از بريدن گلوي آنها خونشان را مي نوشيدم . كسي خبر نداشت ولي من از اين كار لذت فراوان ميبردم .
بعدها با سوزن انگشتانم را سوراخ مي كردم و خون خودرا مي خوردم كمي بعد با يكي از دوستان صميمي ام كه متوجه حال عجيب من شده بود در ميان گذاشتم و خواستم كمي از خون خود را به من بدهد او اين كار را كرد و مقدار خيلي كمي از خون خودش را در ظرفي بمن داد و گفت بيشتر از آن ديگر غيرمنطقي است و نمي تواند كمكم كند .
ولي از همان سالها تا نزديك 34 سالگي به خوردن خون پرندگان و خودم مي پرداختم و علاقه ام كم نشده بود البته نمي دانم چرا و لي چهره ام تغيير كرده بود . زير چشمانم گود بود و دهان و زبانم سرخ بود كمي عجيب بود . د ر آن سال ازدواج كردم و بخاطر همسرم مجبور شدم ديگر خون نخورم چون مرا مي ديد و شايد جدا ميشد . 3 فرزند هم دارم كه ظاهرا هيچ كدام علاقه اي به خون ندارند . آنها در حال حاضر فرزنداني هم دارند و گاهي نوه هايم را مي بينم .
حالا پس از 44 سال بيشتر شبيه خون آشامان شدم در حاليكه 44 سال است ديگر خون نخورده ام . بعضي كودكان از من فرار مي كنند البته ناراحت نمي شوم زيرا در آن سالها به كسي صدمه نرساندم و بابت پرندگان هم اغلب اوقات پول داده بودم بنابراين حقي بر گردنم نيست .
پس از فاش كردن اين موضوع مدتي پليس تحت نظرم گرفت ولي وقتي با مشكلي مواجه نشد پيگيري را قطع كرد .
او لبخند زد تا ما عكسي از او بگيريم . از اينكه رازش را فاش كرده بود نه خوشحال بود نه ناراحت . مي گفت : اتفاق خاصي نيفتاده است فقط ديدم بد نيست مردم بدانند دراكولا وجود دارد . اما دراكولايي كه در فيلمها هست خيلي نامهربان و سنگدل است .
او تاكنون بخاطر اين حسش به پزشك مراجعه نكرده بود و برايش خيلي هم مهم نبود كه دليل خون آشام بودنش در شروع جواني تا 34 سالگي را بداند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
 حرمت نگه دار دلم  گلم كه اين اشك خون بهاي عمر رفته من است
ميراث من نه به قيد قرعه نه به حكم عرف
يكجا سند زدم همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به آتش سيگار متبرك ملعون كه مي تركاند يكي يكي حفره هاي ريه ام را
تا شمارش مكوس آغاز شده باشد به اين مقصود بي مقصود
كتيبه هاي خطوط قبايل دور
اين سرگذشت كودكيست كه به سرانگشت باد
هرگز دستش به شاخه هيچ آرزويي نرسيده است
هر شب گرسنه مي خوابيد
چند و و چرا نمي شناخت دلش
گرسنگي شرط بقا بود به آيين قبيله مهربانش
پس گريه كن مرا به طراوت
به دلي كه مي گريست بر اسب واژگون كتاب دروغ تاريخش
و آواز مي خواند رياضيات را در سمفوني با شكوه جدول ضرب با هم كلاسيها
در يازده سالگي پا به دنياي شگفت كفش نهاد
دلم  گلم اين اشك ها خواب هاي عمر رفته من است
حكايت آدمي كه جادوي كتاب مست و مسحورش كرده
تا بدانم و بدانم و بدانم
و كبوترانم را از ياد بردم و مي رفتم و مي رفتم تا بدانم
از صفحه اي به صفحه اي از چهره اي به چهره اي از شهري به شهري
زير آسمان وطني كه در آن فقط مرگ را به مساوات تقسيم مي كردند
سند زده ام يكجا همه را به حرمت چشمان تو
پس دل گره زدم به ضريح انديشه اي كه انديشه ام را مي آسود
من داد خود را به بيدادگاه خود آورده ام
همين
نه به كفر من نترس نترس كافر نمي شوم
هرگز
زيرا به نمي دانم هاي خود ايمان دارم
شك دارم به ترانه اي كه زنداني و زندانبان همزمان ترانه مي كنند
..................
چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
.................... - ID: 1395316
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
Ta ra neh ha
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
Ta ra neh ha
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
Ta ra neh ha
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
Ta ra neh ha
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
 
ترا می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در اغوشت نگیرم
توئ آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
 
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من نا گه گشایم پر بسویت
 
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم .
 
* فروغ فرخزاد*
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .
بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !
مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .
بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !
مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .
بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !
مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم
بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !
مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .
بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ...
 
 
 
 
 
 
زورق من کوچک است
خدايا،به تو توکل می کنم
و همه چيز خوب پيش می رود.
خدايا،به تو اعتماد می کنم
و همه چيز خوب پيش خواهد رفت
.
 
آرزو مكن كه خدا را جز در همه جا، در جايی ديگر بيابی.
 هر آفريده ای نشانه خداوند است
 اما هيچ آفريده ای نشان دهنده او نيست".
كاش بعضی ها اين نكته را می فهميدند
!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
اي خداي  ارواح گم گشته  اي تويي كه  در ميان خدايان  گم  گشته اي  صداي  مرا 
بشنواي  سرنوشت  مهرباني  كه روح هاي ديوانه  و سرگشته  را  نظاره مي كني
من  يك  خائوس انساني  ابري از عناصر اشفته  در ميان  جهانهاي  ساختهو پرداخته مي گردم  در ميان  مردماني  با  قانونهاي  كامل و نظامهاي  خاص  خودشان كه  انديشه شان  مخصوص  و  منظم است و روياهايشان  مرتب و خيالهايشان  نوشته  و ثبت  شده اي خدا  اينها  ثوابهايشان  معين  است و گناهانشان  معلوم  و نزد  انها  حتي  ان  امور بي شماري كه  در ناروشناي  ميان  ثواب  و  گناه  واقع  مي شو ند بر شمرده  وبه  ثبت  رسيده  انداينجا  روزها  وشب ها  به  فصل هاي  رفتار تقصيم  شده  اندو تابع  قانونهاي  دقيق  و  بي خطا هستند
خوردن  نوشيدن  و  خوابيدن  و پوشاندن برهنگي تن  و  سپس  به  هنگام  خود اسودن اين  گونه  انديشيدن  اين  اندازه  احساس كردن  و  انگاه  وقتي كه  فلان  ستاره  از افق  تو  برمي ايد  از انديشه  و  احساس  باز ماندن
مال همسايه اي را  با  لبخند دزديدن هديه هايي با  حركت  زيباي  دست  به كسان  بخشيدن  با  حزم  تمجيد كردن  با  احتياط متهم كردن  روحي  را  با  كلمه اي در هم  شكستن تني را  با  نفسي  به  اتش كشيدن  و انگاه  در پايان  روز  دست  شستن
مهر ورزيدن  به  رسم  جاري  خواستن  با  انگيزه  اي  در نظر اوردن  با  غرضي

خوش بودن  باشادي  رنج  بردن  با  بزرگواري و  انگاه  خالي  كردن  پياله اي كهفردا باز پر شودهمه اين چيزها  اي خدا  با  انديشه  هاي  پيشين  نطفه  مي بنددبا  عزم به  دنيا مي ايندبا  دقت  پرورش مي يابندبه  حكم  قانون  نظام  مي گيرندبه  دليل  عقل هدايت  مي شوندانگاه  كشته  مي گردند  و مطابق ايين  معيني  در خاك مي روند
و حتي گورهاي خاموش انها  كه  در روح ادميان  نهفته  اند نشان و شماره  معين  دارنداين  جهان  جهان كاملي است عين كمال  اوج  شگفتي است رسيده  ترين  ميوه  باغ  خداوند  است شاهكار انديشه  هستي  است
 
 

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكست‌ها مي‌گذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
 
عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌
 
  
قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود
.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
 

 

چشم‌هايت
دوست من
پنجره‌هاي روحت هستند.
در آنها به تماشا می نشينم
اندوهت را
زنده بودنت را
خستگيت را
اشتياقت به عشق را
وفادار‌يت را
هراست را
اميدت را
خوشي زندگيت را
چشم‌هايت
دوست من
پنجره‌هاي روحت هستند
در نگاهت
كشف مي‌كنم
تو را .
.;.مارگوت بيكل .;.
 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
 
سلام بر دور افتاده ترین جزیره ی اقیانوس غم
تو همان صدایی هستی که ناگاه در خوابم میپیچی
تو همان برق نگاهی هستی که به دریای نگاهم می پیوندی
تو همان ستاره ای هستی که بر زلف سیاهم نشسته ای
و من همانم که همیشه به تو می پیوندم
همانم که همیشه به تو میرسم از تنهایی
به تو می رسم از بی فردایی
به تو می رسم از بی صدایی
و تو باز هم جمله ای را می خوانی تا من
 به فردا
به صدا
به نور
به روشنی
به حقیقت
و به هر انچه که می خواهم میرسم
و آن جمله بزرگترین است
آنگاه که می گویی :
« دوستت دارم »
با شنیدنش بال می گشایم و به سویت می آیم
می دانم که تو مرا نمی بینی و تنها صدایم را می شنوی
آن هم از آنسوی سیم های سیاهی که
خود نیز در سیاهیشان گم شده اند
اما ...
اما فقط به خاطر تنها تویی ست که
با مژگان بلندم نگاهم را از هر نگاه دیگری
جز نگاه پاکت زندانی می کنم ...
 
دوستدار شما ( فاطمه )
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 

 
كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم
و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد
آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟
دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند
دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت
دنياي كه در ان محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده
دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است
دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد
دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم


آرزومند آرزوهايتان
تنها ترين تنها  فاطیما

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 

 

 عظمت و ژرفای تو را نمی شناسم
فقط میدانم
که معبوداین دل خسته هستی
و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد!(تی ال واسونی)
 
 
به من قول بده یاد بگیری انچه مهم است تنها تلاش توست نه نتیجه
به من قول بده که گاهی از ته دل گریه کنی و گاهی از ته دل بخندی
این واقعیت را درک کنی که بعضی مواقع رویاها به واقعیت می پیوندند
درخششش و گرمی نور خورشید را به صورت خود احساس کنی
به من قول بده همانطور باشی که دوست داری من برای تو باشم
به من قول بده بپذیری همه مهربان نیستند همه با خدا نیستند
هر انچه را دوست داری با تمام وجودت دوست داشته باشی
باور داشته باشی فرشته ای داری که از تو محافظت می کند
به من قول بده زندگی را به تمامی دوست داشته باشی
یک لحظه را برای فکر کردن به خودت در نظر بگیری
بخندی و در صدد خنداندن دیگران باشی
موقع کار و فعالیت متوجه خودت باشی
به اینه نگاه کنی و ببنی چه زیبا هستی
پری داستان ها را باور داشته باشی
یه یک موزیک زیبا گوش کنی
روح و روانت را پرورش دهی
به دنبال وحی و الهام باشی
به من قول بده که می توانی
با خودت مهربان باشی
شاد و خوشحال باشی
سه ارزو داشته باشی
قوی و محکم باشی
همواره امیدوار باشی
به من قول بده
همین حالا بخندی
همه چیز خواهد
گذشت
خندیدی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
زماني انديشه من اين بود که منه انسان به خاطر خطاي انساني خود به اين سرزمين فرستاده شده ام و خداوند زمين را تبعيد گاهي براي انسان برگزيده و از خلق اين جهان ، هدفي جز ازمايش انسان نداره و هميشه در صدد محک زدن انسان در برابر گناه ها است که گذشتن از ازمايشات سخت خداوندي بسيار سخت به نظرم ميامد و هميشه از منظر دلهره انگيزي در پس زمينه ذهنم به خداوند جهان نگاه ميکردم
گرچه بر زبانم نام خداوند "
رحمن
" جاري بود اما وقتي به کاوش در لايه هاي زيرين ذهنم پرداختم ، ديدم که چه تصويري از خداوند در من به وجود امده و مانند همين تصوير رو در ذهن افراد بسيار ديگری هم ، به وضوح ديدم
اما امروز ( به نقل قول از استادي ) داستان خلقت انسان رو بيان ميکنم و هر انچه از اين به بعد خواهيد خواند ،
کلام خداوند
است که مي خوانید

و خداوند اين چنين ميگويد که :

اي عزيز دله من ، چرا فکر ميکني که رابطه من با تو اين است
و اکنون با باز گو کردن داستان خلقتت به تو ميگويم که تو کيستي و من کيستم و من چگونه تو را دوست دارم
و اين داستان ، داستان حضرت ادم نيست
داستان توست
خوده تو
روزي که در اين جهان هيچ چيز نبود و فقط من بودم و در يک زماني که نامش را شب قدر نهادم ، تصميم گرفتم که متجلي شوم و بيافرينم جهان با عظمتي را
و در ان شب تقدير کردم که چگونه بيافرينم هستی را
از درياها و کوه ها گرفته تا به خلق انواع حيوانات و در وراي اين زمين ، کهکشانها و منظومه هارا
و هر انچه را که اراده کردم طراحي و خلق کردم
اما وقتي نگاه کردم به اين جهان با عظمت که  حيرت انگيز است از کوچکترين ذره ان ، که اتمي باشد و بزرگترين هاي ان ، که خلق کهکشانها است
ولي بازهم برام اهميتي نداشت و من را ارضا نکرد
و بعد اراده کردم پديده ديگري بيافرينم که در جهان هستي ام يک شاهکار باشد و سر امد همه مخلوقاتم باشد وبه عبارتی دیگر دوست داشتم که يک آيينه اي بيافرينم که هر وقت در اين آينه نگاه ميکنم ، جلوه هاي زيباي خودم را در اين آينه ببينم و تنهايي بودم ، که دوست داشتم معشوقي را بيافرينم ، که هر دم با او معاشقه نمايم
و با چنين احساسي ابتدا " عشق " را به عنوان زيبا ترين پديده جهان افريدم و سپس خود مبتلا شدم و يک عاشق تمام عيار گشتم (البته خدا محل تغییر نیست و این یک اصطلاح است ) و براي معاشقه با محبوبي ، با دستهاي مبارک خودم " تو "را افريدم
سپس انديشه را در ذهن تو تعبيه کردم که تنها تو داري به عنوان فکر، و کاري کردم که اين عزيز خودم هر آنچه را بخواهد و انديشه کند ميتواند بيافريند و من اين گونه خواستم
اما همچنان تو افتاده بودي و هيچ روحي در بدن تو نبود و بايد از جايي  ، روحي را در تو ميدميدم
اما هر چه فکر کردم ، ديدم به اين عزيز دلم ، به اين دردانه ام و به اين محبوبم  ، هيچ روحي زيبنده نيست ، الا روح خودم
و به مصداق " ونفقت فيه من روحي " از روح خودم در تو دميدم
و تو برخواستي

انسان شدي

و به محض اينکه من ، نگاهي به قد و قواره رعناي تو انداختم بي اختيار کلامي بر خود گفتم که براي هيچ کدام از کائنات خودم نگفته بودم و بي اختيار گفتم

" فتبارک الله احسن الخالقين "
 
و وقتي بر خود به خاطر خلقت تو افرين گفتم ، بلافاصله تو را به رخ ملائکم کشيدم و گفتم اي ملائک

" اني جاعلٌ في العقده خليفه "
اي ملائک بياييد من در روي زمين براي خود جانشين افريدم
سجده اش کنيد

و ملائک به پاي تو افتادند و تو را سجده کردند و انجا که از سجده برخواستند ، معاشقه من با تو شروع شد
و من ارام ارام ، در يک روند معاشقه ، اينقدر تو را به خودم نزديک کردم که فاصله من با تو به صفر رسيد و  آنگاه عاشقانه در گوشت نجوا کردم که
" نحن اقرب بکم من حبل الوريد " 
"  ما از رگ گردن به تو نزديک تر شده ايم "

و تو هميشه و همه جا در اغوش پر مهر و محبت مني ، من هيچ گاه در زندگي تو را تنها نخوام گذاشت و همه توجه من به توست و من هر آنچه را که در جهان هستي است به تسخير انديشه هاي تو در اورده ام
" وسخرنا لکم ما في السماوات و ما في الارض "

که اگر خود را بشناسی و باور کنی ، میتوانی هر چیزی را که بخواهی خلق کنی و در این راه تمام کائنات من ، گوش به فرمان تو خواهند بود
و من" تمام ذرات هستي را براي تو آفريدم  و تو را براي خودم "
" خلقت الاشيا و العجلک و خلقتک العجلي "

ولي بدان
که بايد هوشيار باشي و فقط از من بخواهي
و هر چه که بخواهي به تو ميدهم
" ادعوني استجب لکم "

فقط هوشيار باش و انديشه کن  و بدان که تو خود يک خدايي و شباهت تو با من در اين است که اراده کرده ام ،  تو هم مانند من ، هر انچه را که اراده کني ، ميتواني خلق کني
نکند که خود را دست کم بگيري
خودت را باور کن و انديشه کن
اگر هوشيار باشي تمام ذرات جهان گوش به فرمان تو خواهند بود و ميتواني بهترين زندگي را رقم بزني و در نهايت به بهشت خود من بيايي

اين کلام خداوند بود براي من و براي تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 


وقتی تو بخوای ..... ناممکن ممکن میشه
وقتی تو بخوای گلی زیبا بکاری
وقتی تو بخوای قایقی محکم بسازی
وقتی تو بخوای انسان های گریون دور برت رو از ته دل بخندونی ...........معلوم میشه که تو برای توانستن منتظر هیچ کس نیستی
وقتی تو و فقط تو بخوای همه غیر ممکنها ممکن میشن

از عشق بگم که ..................؟؟!!!!!!!

عشق آتش است ،اما آتشی سرد . با وجود این باید در این آتش سوخت ،این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ،ناخالصی است آن چه میسوزد و طلاست آنچه میماند
نگران رنج عشق هم نباش زیرا خواهان خراب کردن توست تا دوباره آبادت کند .فراموش نکن دانه باید شکسته شود و گرنه درخت چگونه میتواند متولد گردد؟؟! رود باید به انتها برسد و گرنه چگونه میتواند به دریا ملحق شود ،پس راحت باش و در عشق بمیر! و گرنه چگونه میتوانی خویشتن خویش را بیابی؟
هر حقیقتی نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف میشود
شنا کردن حادثه ای است که در سطح اتفاق می افتد اما غرق شدن تو را به اعماق بی انتها میبرد



بگذار ان باشم
كه در كوهساران با تو گام بر مي دارد
بگذار ان باشم
كه در كنار تو گل ميچيند
بگذار ان باشم
كه از ژرفاى احساسات خود به او مى گويى
بگذار ان باشم
كه راز هايت را به او مىگويى
بگذار ان باشم
كه در غم به سوى او مى روى
بگذار ان باشم
كه در شادى همراه او مى خندى
بگذار ان باشم
كه تو
عاشقش هستى!




نمى خواهم
تو را عوض كنم
خود تو
بسيار بهتر از من مى دانى
چه به صلاح توست
نمى خواهم تو نيز
مرا عوض كنى
از تو مى خواهم
من را همان گونه كه هستم
بپذيرى و به من احترام بگذارى
اين چنين
مى توانيم پيوندى استوار
با ريشه در واقعيت
و نه در رويا
بنا نهيم!
شمع را بين كه دم مرگ به پروانه چه گفت:
گفت دلداده من زود فراموش شوى
سوخت پروانه ولى خوب جوابش را داد
گفت:طولى نبردتو نيز خاموش شوى!

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبراي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيزست دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنيا تو نرسيدن ايکاش ميدانستي بدون تو وبدور از دستهاي مهربان وقلب حساست زندگي چه ناشکيباست

سبز باشید
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 



 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
 گل من گریه مکن
 سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
 از نگه کردنت احوال تو را می دانم
 دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست
 من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن،
 اشک تو صاعقه است
 تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی
 بیش از این گریه مکن،
 که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 من چو مرغ قفسم
 تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
 دل به امید ببند
 نا امیدی کفر است
 چشم ما بر فرداست
 ز تبسم مگریز
 درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...


یاری باوفا برای خویش ساختی. آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.
چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم. که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟
چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو می دهم. قلبم را به تو می دهم. فکرم را نیز به تو می دهم. بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس. دیگر برای من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.

چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشند. پیشترها سبز را نمی شناختم. بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم. سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که به یاد تو همیشه سبز بنویسم. دلت را به من بده. فکرت را به من بده. سرت را روی شانه هایم بگذار. بیا عطر کلماتت را میان هم تقسیم کنیم....
هرگز فراموشت نمی کنم......................


 

 

هرگز نخواستم که تو رو...با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم ....یه لحظه ...صحبت کنم
هرگز نخواستم که ...به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی ...به تو جسارت بکنم
انقدرظریفی ...که با یک ...نگاه هرزه می شکنی
اما تو خلوت خودم... تنها فقط ... مال منی
ترسم اینه ...که روتنت.. جای نگاهم بمونه
یاروی تیشه چشات ...غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده
مثل خواب
حتی با بوسه می شکنی
شکل همه آرزوهام
تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچکس
مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه چشام
حقیر لایق تو نیست
حقیر لایق تو نیست

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 

 

از بایدها بپرهیز چون خوشحالی تو در گرو انعطاف است
 

 
آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟
سنگ خاراست یا که گلبرگی نحیف
اشکهایم تو می دانی که چیست ؟
می رود ارزان ز دستم اینچنین
دیدگانم سوی این دنیای پیر
آیا می دانی که در دنبال چیست ؟
دستهایم در لرزه و آشوب و شور
باز هم نمی دانی که در دستان کیست !!
گامهایم را نمی دانم چرا ؟
می فشارم روی این خاک سیاه
داد من در پرده ابهام من
آیا می دانی طنینش در کجاست ؟

اما می دانم که در آفاق دور
روزگارم غرق در جادو و سحر
شعله ای دارد فروزان در سپهر
شعله ای هم رنگ خون
حاصل افسون آن آفاق دور
سرنوشتی از دو رنگ است
هم سفید است هم سیاه
رنگ برف و رنگ خاک
اسم آن خاکستریست
رنگ بعد از آتش است
رنگ ابهام و سئوال
هم سفید است هم سیاه !!!

 


 
همه ی ما گه گاهی افسرده هستیم.
هیچ فکر کرده ایم که چرا این قدر ناراحتیم، در حالی که امروز این همه فرصت برای شاد بودن داریم؟ انسانها همه چیز را امتحان میکنند، پول، شغل، ازدواج، طلاق و ... اما، اکثر افراد فقط یک چیر را میخواهند:خوشبختی.
خوشبخت بودن جزئی از وجود انسان است.
کافی است آن را باور و احساس کنیم. چرا که ما لایق خوشبختی هستیم و خوشبختی را مقدم بر همه چیز می دانیم.
آنرا باور کنیم و با صدای بلند تکرار نماییم.
 

 

 

 Green Eternity

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 

هو

تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمان باد

از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد، بوی تو می آید
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد

از قیصر امین پور




Godisnowhere...this can be read as ' God is now here ' or as ' God is no where ' every thing in life depends on how you look at them. always think positive.


We never get what we want. 
 We never want what we get.
We never have what we like.
We never like what we have.
But we live...
Still we hope...
 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
FROGS
قورباغه ها

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who
arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند.
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
A big crowd had gathered around the tower to see the
race and cheer on the contestants....
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
The race began....
و مسابقه شروع شد....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny
frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"Oh, WAY too difficult!!"
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"They will NEVER make it to the top."
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
or:
یا:
"Not a chance that they will succeed. The tower is too
high!"
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one
will make it!"
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"

More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که...
That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده!!!

The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or
pessimistic.... because they take your most wonderful
dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your
actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore:
پس:
ALWAYS be....
همیشه....
POSITIVE!
مثبت فکر کنید!
And above all:
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید!
Always think:
و هیشه باور داشته باشید:
God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم
Pass this message on to 5 "tiny frogs" you care about.
این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.
Give them some motivation!!!
به اون ها کمی امید بدید!!
Most people walk in and out of your life......but FRIENDS
leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت.
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 

خوبی دیگه تموم شده
منم مثل خودت بدم
منم میخوام دروغ بگم
منم دورنگی بلدم
کاری به کارت ندارم
قصه ی من گلایه نیست
طعنه به تونمیزنم
طعنه به ماجرازدم
خوب میدونم که این روزا
یکی دیگه کنارتِ
مبارکِ هم واسه تو
هم واسه اون که یارتِ
بیاوخاطراتتو برداروازاینجاببر
من یادگاری نمیخوام
نگوکه یادگارتِ
دستتوخوندم عزیزم
بازی دیگه تموم شده
بروکه بی توپرزدن
این روزاآرزوم شده
می خوام مثل گذشته ها
مهرم و پنهون بکنم
حس میکنم که عاطفه ام
به پای تو حروم شده
خلاصه اینکه نازنین منم مثل خودت بدم
منم میخوام دروغ بگم منم دورنگی بلدم
امابازم دارم میگم قصه ی من گلایه نیست  
طعنه به تو نمیزنم طعنه به ماجرازدم.
 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 

 به خاك مقدس عشق مي افتم،

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم ، در برابرش سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد.
بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان .
من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل باشم . من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده ام.
تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود.
ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند ،مـخصوصا ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است.
چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند.
هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،سوار بر موتور توي خيابانـهاي شهر پرسه مي زدم ، اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست به سوي آب مي برم ووضو از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم.
تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد مي كند .
نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان …
لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟
يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك احساسم گذاشتـي؟
يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه مراقب آسـمانت باشم .
آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه رفتي تنها هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند نـمي دانـم چه بر سرم مي آمد.
مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي.
با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما …
بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند.
من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دروجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند
وتنهاعشق مرارهامیکندونوران
نگاهی است که توبه من روامیکنی
پس ای خورشیدشبهای امیدم
این عشق ونورراازمن دریغ نکن
وبرمن بتاب که بی تو
بی عشق تو بی نگاه تو
رو به غروب در حرکتم
مرا به طلوعی دیگر برسان

نوشته های پیشین
هفته سوم فروردین 1386
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آرشیو موضوعی
bara onike hamishe baraye man behtarin boode va ha
lets do something we can
پیوندها
nastaran
sare yasaman
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

mplayer2" SRC="http://kkrcity.com/1.mp3" autostart="true" WIDTH="120" HEIGHT="50">