![]() |
![]() |
|
|
من تنهاترین فریاد در اوج صدایم
من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام من میخواهم زنده بمانم تابا توباشم تاباتو بخوانم چراکه بی تومیمیرم! تمام شعرهای من فریاد قلب من است وتمام انها از ان توست . من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس ان رادریاب وبا برق چشمانت غروبش را همراه باش ... کسی چه می داند فردا چه خواهد شد ؟ شاید تقدیر دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند و شاید هم نه... ولی تا ان روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم.
دلم هميشه می خواست غزلی بگويم که اخرين بيتش..
خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
![]() نقاب
به روشناییی سیمای من نگاه مکن
به جان دوست،دلم چو شبان تاریک است
به موج خنده ی تلخم ،فروغ شادی نیست
که این نشاط ،به سر حّد گریه نزدیک است
مبین ظاهر آرام و شادمانه ی من
که با فریب،ز شب،آفتاب سوخته ام
به خنده ام منگر ،با تو راست میگویم:
برای چهره گریان خود نقاب ساخته ام
ز آفتاب ِ رخ روشنم ،فریب مخور
سپهر خاطر من ابر و دیده من بارانیست
ز روح من که کویر ست ،در دو روزه ی عمر
گر گُلی به در آید،گل پشیمانیست
نگاه من به نگاه بهار می بارد
ولی ورای دو چشمم،هزار پائیز ست
به خنده های دروغین من امید مبند
بدان که جام وجودم ز گریه لبریزست
سکوت میکشدم،خنده روی خاموشم
ولی به خلوت من ،هر نگاه،فریادست
به چهره، صورتکی شادمانه برزدهام
بدین فریب،گمان میبری دلم شادست
مرا فریب مده
تو نیز چو منی،ای دوست،ای همیشه غریب
که با خزان زدگی،چهره ات گلستانست
اگر که صورتک از روی خویش برداری
به روشنی پیداست
که فصل عمر تو هم، روز و شب زمستان است
قربون رئوفم برم من
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
به تو که فکر می کنم
از همیشه بهترم
تقدیم به بهترینم
تنها تو بدانی کافی است
اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه نفس منو بگیر
برای یکی شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگیر
من حرف هایم را نخاهم گفت
تا تمام نبودن هایم ساده باشند
و تو در بتن من ( بت من ) خواهی شکفت
و تو در من خواهی رویید
من سراسر جنجالم
اما برای تو
نه
****
اگه سبزم اگه جنگل
اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هست
روی لب ها تو کتاب ها
اگه رودم رود گنگ ام
مث بودا اگه پاک
اگه نوری به صلیب ام
اگه گنجی زیر خاک
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه پاکم مث معبد
اگه عاشق مث هندو
مث بندر واسه قایق
واسه قایق مث پارو
اگه عکس چهل ستون ام
اگه شهری بی حصارم
واسه آرش تیر آخر
واسه جاده یه سوار
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام
توی تابستون دست های تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر کتابم
برای اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سیلم پیش تو قد یه قطره
اگه کوه ام پیش تو قد یه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درخت ام
پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن
اگه تلخی مث نفرین
اگه تندی مث رگبار
اگه زخمی زخم کهنه
بغض یک در رو به دیوار
اگه جام شوکرانی
تو عزیزی مث آب
اگه ترسی اگه وحشت
مث مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
لندن ۱۹۷۴
۱۳۵۳
شهیار قنبری - دریا در من
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
لیلی سبوی عشقی بود که مجنون کامی از او نگرفت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
Life isn't a race!
Have you ever watched kids on a merry-go-round, or listened to rain slapping the ground? Ever followed a butterfly's erratic flight, or gazed at the sun fading into the night? You better slow down, don't dance so fast, time is short, the music won't last. Do you run through each day on the fly, when you ask "How are you?", do you hear the reply? When the day is done, do you lie in your bed, with the next hundred chores running through your head? You better slow down, don't dance so fast, time is short, the music won't last. Ever told your child, we'll do it tomorrow, and in your haste, not see his sorrow? Ever lost touch, let a friendship die, 'cause you never had time to call and say hi? You better slow down, don't dance so fast, time is short, the music won't last. When you run so fast to get somewhere, you miss half the fun of getting there. When you worry and hurry through your day, it's like an unopened gift thrown away. Life isn't a race, so take it slower, hear the music before your song is over. ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
آینه شکسته...!
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
حرمت نگه دار دلم گلم كه اين اشك خون بهاي عمر رفته من است
ميراث من نه به قيد قرعه نه به حكم عرف يكجا سند زدم همه را به حرمت چشمانت به نام تو مهر و موم شده به آتش سيگار متبرك ملعون كه مي تركاند يكي يكي حفره هاي ريه ام را تا شمارش مكوس آغاز شده باشد به اين مقصود بي مقصود كتيبه هاي خطوط قبايل دور اين سرگذشت كودكيست كه به سرانگشت باد هرگز دستش به شاخه هيچ آرزويي نرسيده است هر شب گرسنه مي خوابيد چند و و چرا نمي شناخت دلش گرسنگي شرط بقا بود به آيين قبيله مهربانش پس گريه كن مرا به طراوت به دلي كه مي گريست بر اسب واژگون كتاب دروغ تاريخش و آواز مي خواند رياضيات را در سمفوني با شكوه جدول ضرب با هم كلاسيها در يازده سالگي پا به دنياي شگفت كفش نهاد دلم گلم اين اشك ها خواب هاي عمر رفته من است حكايت آدمي كه جادوي كتاب مست و مسحورش كرده تا بدانم و بدانم و بدانم و كبوترانم را از ياد بردم و مي رفتم و مي رفتم تا بدانم از صفحه اي به صفحه اي از چهره اي به چهره اي از شهري به شهري زير آسمان وطني كه در آن فقط مرگ را به مساوات تقسيم مي كردند سند زده ام يكجا همه را به حرمت چشمان تو پس دل گره زدم به ضريح انديشه اي كه انديشه ام را مي آسود من داد خود را به بيدادگاه خود آورده ام همين نه به كفر من نترس نترس كافر نمي شوم هرگز زيرا به نمي دانم هاي خود ايمان دارم شك دارم به ترانه اي كه زنداني و زندانبان همزمان ترانه مي كنند .................. چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند نه به حرفي دلي را آلوده .................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .
بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم ! مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم . بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد ! مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم . بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم ! مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم ! مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم . بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ... ![]() زورقمن کوچک استخدايا،به تو توکل می کنم و همه چيز خوب پيش می رود. خدايا،به تو اعتماد می کنم و همه چيز خوب پيش خواهد رفت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
اي خداي ارواح گم گشته اي تويي كه در ميان خدايان گم گشته اي صداي مرا
بشنواي سرنوشت مهرباني كه روح هاي ديوانه و سرگشته را نظاره مي كني من يك خائوس انساني ابري از عناصر اشفته در ميان جهانهاي ساختهو پرداخته مي گردم در ميان مردماني با قانونهاي كامل و نظامهاي خاص خودشان كه انديشه شان مخصوص و منظم است و روياهايشان مرتب و خيالهايشان نوشته و ثبت شده اي خدا اينها ثوابهايشان معين است و گناهانشان معلوم و نزد انها حتي ان امور بي شماري كه در ناروشناي ميان ثواب و گناه واقع مي شو ند بر شمرده وبه ثبت رسيده انداينجا روزها وشب ها به فصل هاي رفتار تقصيم شده اندو تابع قانونهاي دقيق و بي خطا هستند خوردن نوشيدن و خوابيدن و پوشاندن برهنگي تن و سپس به هنگام خود اسودن اين گونه انديشيدن اين اندازه احساس كردن و انگاه وقتي كه فلان ستاره از افق تو برمي ايد از انديشه و احساس باز ماندن مال همسايه اي را با لبخند دزديدن هديه هايي با حركت زيباي دست به كسان بخشيدن با حزم تمجيد كردن با احتياط متهم كردن روحي را با كلمه اي در هم شكستن تني را با نفسي به اتش كشيدن و انگاه در پايان روز دست شستن مهر ورزيدن به رسم جاري خواستن با انگيزه اي در نظر اوردن با غرضي خوش بودن باشادي رنج بردن با بزرگواري و انگاه خالي كردن پياله اي كهفردا باز پر شودهمه اين چيزها اي خدا با انديشه هاي پيشين نطفه مي بنددبا عزم به دنيا مي ايندبا دقت پرورش مي يابندبه حكم قانون نظام مي گيرندبه دليل عقل هدايت مي شوندانگاه كشته مي گردند و مطابق ايين معيني در خاك مي روند و حتي گورهاي خاموش انها كه در روح ادميان نهفته اند نشان و شماره معين دارنداين جهان جهان كاملي است عين كمال اوج شگفتي است رسيده ترين ميوه باغ خداوند است شاهكار انديشه هستي است خداوندا! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
عكس خدا در اشك عاشق
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
سلام بر دور افتاده ترین جزیره ی اقیانوس غم تو همان صدایی هستی که ناگاه در خوابم میپیچی تو همان برق نگاهی هستی که به دریای نگاهم می پیوندی تو همان ستاره ای هستی که بر زلف سیاهم نشسته ای و من همانم که همیشه به تو می پیوندم همانم که همیشه به تو میرسم از تنهایی به تو می رسم از بی فردایی به تو می رسم از بی صدایی و تو باز هم جمله ای را می خوانی تا من به فردا به صدا به نور به روشنی به حقیقت و به هر انچه که می خواهم میرسم و آن جمله بزرگترین است آنگاه که می گویی : « دوستت دارم » با شنیدنش بال می گشایم و به سویت می آیم می دانم که تو مرا نمی بینی و تنها صدایم را می شنوی آن هم از آنسوی سیم های سیاهی که خود نیز در سیاهیشان گم شده اند اما ... اما فقط به خاطر تنها تویی ست که با مژگان بلندم نگاهم را از هر نگاه دیگری جز نگاه پاکت زندانی می کنم ... دوستدار شما ( فاطمه ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
زماني انديشه من اين بود که منه انسان به خاطر خطاي انساني خود به اين سرزمين فرستاده شده ام و خداوند زمين را تبعيد گاهي براي انسان برگزيده و از خلق اين جهان ، هدفي جز ازمايش انسان نداره و هميشه در صدد محک زدن انسان در برابر گناه ها است که گذشتن از ازمايشات سخت خداوندي بسيار سخت به نظرم ميامد و هميشه از منظر دلهره انگيزي در پس زمينه ذهنم به خداوند جهان نگاه ميکردم
گرچه بر زبانم نام خداوند " رحمن " جاري بود اما وقتي به کاوش در لايه هاي زيرين ذهنم پرداختم ، ديدم که چه تصويري از خداوند در من به وجود امده و مانند همين تصوير رو در ذهن افراد بسيار ديگری هم ، به وضوح ديدم اما امروز ( به نقل قول از استادي ) داستان خلقت انسان رو بيان ميکنم و هر انچه از اين به بعد خواهيد خواند ، کلام خداوند است که مي خوانید و خداوند اين چنين ميگويد که : اي عزيز دله من ، چرا فکر ميکني که رابطه من با تو اين است و اکنون با باز گو کردن داستان خلقتت به تو ميگويم که تو کيستي و من کيستم و من چگونه تو را دوست دارم و اين داستان ، داستان حضرت ادم نيست داستان توست خوده تو روزي که در اين جهان هيچ چيز نبود و فقط من بودم و در يک زماني که نامش را شب قدر نهادم ، تصميم گرفتم که متجلي شوم و بيافرينم جهان با عظمتي را و در ان شب تقدير کردم که چگونه بيافرينم هستی را از درياها و کوه ها گرفته تا به خلق انواع حيوانات و در وراي اين زمين ، کهکشانها و منظومه هارا و هر انچه را که اراده کردم طراحي و خلق کردم اما وقتي نگاه کردم به اين جهان با عظمت که حيرت انگيز است از کوچکترين ذره ان ، که اتمي باشد و بزرگترين هاي ان ، که خلق کهکشانها است ولي بازهم برام اهميتي نداشت و من را ارضا نکرد و بعد اراده کردم پديده ديگري بيافرينم که در جهان هستي ام يک شاهکار باشد و سر امد همه مخلوقاتم باشد وبه عبارتی دیگر دوست داشتم که يک آيينه اي بيافرينم که هر وقت در اين آينه نگاه ميکنم ، جلوه هاي زيباي خودم را در اين آينه ببينم و تنهايي بودم ، که دوست داشتم معشوقي را بيافرينم ، که هر دم با او معاشقه نمايم و با چنين احساسي ابتدا " عشق " را به عنوان زيبا ترين پديده جهان افريدم و سپس خود مبتلا شدم و يک عاشق تمام عيار گشتم (البته خدا محل تغییر نیست و این یک اصطلاح است ) و براي معاشقه با محبوبي ، با دستهاي مبارک خودم " تو "را افريدم سپس انديشه را در ذهن تو تعبيه کردم که تنها تو داري به عنوان فکر، و کاري کردم که اين عزيز خودم هر آنچه را بخواهد و انديشه کند ميتواند بيافريند و من اين گونه خواستم اما همچنان تو افتاده بودي و هيچ روحي در بدن تو نبود و بايد از جايي ، روحي را در تو ميدميدم اما هر چه فکر کردم ، ديدم به اين عزيز دلم ، به اين دردانه ام و به اين محبوبم ، هيچ روحي زيبنده نيست ، الا روح خودم و به مصداق " ونفقت فيه من روحي " از روح خودم در تو دميدم و تو برخواستي انسان شدي و به محض اينکه من ، نگاهي به قد و قواره رعناي تو انداختم بي اختيار کلامي بر خود گفتم که براي هيچ کدام از کائنات خودم نگفته بودم و بي اختيار گفتم " فتبارک الله احسن الخالقين " و وقتي بر خود به خاطر خلقت تو افرين گفتم ، بلافاصله تو را به رخ ملائکم کشيدم و گفتم اي ملائک " اني جاعلٌ في العقده خليفه " اي ملائک بياييد من در روي زمين براي خود جانشين افريدم سجده اش کنيد و ملائک به پاي تو افتادند و تو را سجده کردند و انجا که از سجده برخواستند ، معاشقه من با تو شروع شد و من ارام ارام ، در يک روند معاشقه ، اينقدر تو را به خودم نزديک کردم که فاصله من با تو به صفر رسيد و آنگاه عاشقانه در گوشت نجوا کردم که " نحن اقرب بکم من حبل الوريد " " ما از رگ گردن به تو نزديک تر شده ايم " و تو هميشه و همه جا در اغوش پر مهر و محبت مني ، من هيچ گاه در زندگي تو را تنها نخوام گذاشت و همه توجه من به توست و من هر آنچه را که در جهان هستي است به تسخير انديشه هاي تو در اورده ام " وسخرنا لکم ما في السماوات و ما في الارض " که اگر خود را بشناسی و باور کنی ، میتوانی هر چیزی را که بخواهی خلق کنی و در این راه تمام کائنات من ، گوش به فرمان تو خواهند بود و من" تمام ذرات هستي را براي تو آفريدم و تو را براي خودم " " خلقت الاشيا و العجلک و خلقتک العجلي " ولي بدان که بايد هوشيار باشي و فقط از من بخواهي و هر چه که بخواهي به تو ميدهم " ادعوني استجب لکم " فقط هوشيار باش و انديشه کن و بدان که تو خود يک خدايي و شباهت تو با من در اين است که اراده کرده ام ، تو هم مانند من ، هر انچه را که اراده کني ، ميتواني خلق کني نکند که خود را دست کم بگيري خودت را باور کن و انديشه کن اگر هوشيار باشي تمام ذرات جهان گوش به فرمان تو خواهند بود و ميتواني بهترين زندگي را رقم بزني و در نهايت به بهشت خود من بيايي اين کلام خداوند بود براي من و براي تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
وقتی تو بخوای ..... ناممکن ممکن میشه وقتی تو بخوای گلی زیبا بکاری وقتی تو بخوای قایقی محکم بسازی وقتی تو بخوای انسان های گریون دور برت رو از ته دل بخندونی ...........معلوم میشه که تو برای توانستن منتظر هیچ کس نیستی وقتی تو و فقط تو بخوای همه غیر ممکنها ممکن میشن از عشق بگم که ..................؟؟!!!!!!! عشق آتش است ،اما آتشی سرد . با وجود این باید در این آتش سوخت ،این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ،ناخالصی است آن چه میسوزد و طلاست آنچه میماند نگران رنج عشق هم نباش زیرا خواهان خراب کردن توست تا دوباره آبادت کند .فراموش نکن دانه باید شکسته شود و گرنه درخت چگونه میتواند متولد گردد؟؟! رود باید به انتها برسد و گرنه چگونه میتواند به دریا ملحق شود ،پس راحت باش و در عشق بمیر! و گرنه چگونه میتوانی خویشتن خویش را بیابی؟ هر حقیقتی نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف میشود شنا کردن حادثه ای است که در سطح اتفاق می افتد اما غرق شدن تو را به اعماق بی انتها میبرد بگذار ان باشم كه در كوهساران با تو گام بر مي دارد بگذار ان باشم كه در كنار تو گل ميچيند بگذار ان باشم كه از ژرفاى احساسات خود به او مى گويى بگذار ان باشم كه راز هايت را به او مىگويى بگذار ان باشم كه در غم به سوى او مى روى بگذار ان باشم كه در شادى همراه او مى خندى بگذار ان باشم كه تو عاشقش هستى! نمى خواهم تو را عوض كنم خود تو بسيار بهتر از من مى دانى چه به صلاح توست نمى خواهم تو نيز مرا عوض كنى از تو مى خواهم من را همان گونه كه هستم بپذيرى و به من احترام بگذارى اين چنين مى توانيم پيوندى استوار با ريشه در واقعيت و نه در رويا بنا نهيم! شمع را بين كه دم مرگ به پروانه چه گفت: گفت دلداده من زود فراموش شوى سوخت پروانه ولى خوب جوابش را داد گفت:طولى نبردتو نيز خاموش شوى! چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبراي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيزست دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنيا تو نرسيدن ايکاش ميدانستي بدون تو وبدور از دستهاي مهربان وقلب حساست زندگي چه ناشکيباست سبز باشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
هرگز نخواستم که تو رو...با کسی قسمت بکنم یا حق |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
هو |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
FROGS
قورباغه ها Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition. روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند. The goal was to reach the top of a very high tower. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants.... جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند... The race began.... و مسابقه شروع شد.... Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower. راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. You heard statements such as: شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: "Oh, WAY too difficult!!" "اوه,عجب کار مشکلی!!" "They will NEVER make it to the top." "اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند." or: یا: "Not a chance that they will succeed. The tower is too high!" "هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!" The tiny frogs began collapsing. One by one.... قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند... Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher.... بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند... The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one will make it!" جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!" More tiny frogs got tired and gave up.... و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ... But ONE continued higher and higher and higher.... ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.... This one wouldn't give up! این یکی نمی خواست منصرف بشه! At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top! بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید! THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it? بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟ A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal? اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ It turned out.... و مشخص شد که... That the winner was DEAF!!!! برنده ی مسابقه کر بوده!!! The wisdom of this story is: Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic.... because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! Always think of the power words have. Because everything you hear and read will affect your actions! نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که: هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید! هیشه به قدرت کلمات فکر کنید. چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره Therefore: پس: ALWAYS be.... همیشه.... POSITIVE! مثبت فکر کنید! And above all: و بالاتر از اون Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams! کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید! Always think: و هیشه باور داشته باشید: God and I can do this! من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم Pass this message on to 5 "tiny frogs" you care about. این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید. Give them some motivation!!! به اون ها کمی امید بدید!! Most people walk in and out of your life......but FRIENDS leave footprints in your heart آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1385ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
خوبی دیگه تموم شده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
به خاك مقدس عشق مي افتم،
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط فاطی جووووووووووووووووووووووووووووون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دروجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند
وتنهاعشق مرارهامیکندونوران نگاهی است که توبه من روامیکنی پس ای خورشیدشبهای امیدم این عشق ونورراازمن دریغ نکن وبرمن بتاب که بی تو بی عشق تو بی نگاه تو رو به غروب در حرکتم مرا به طلوعی دیگر برسان |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم فروردین 1386 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
bara onike hamishe baraye man behtarin boode va ha lets do something we can |
| پیوندها |
|
nastaran sare yasaman |
|
RSS
|